صائبين مندائي قوم / ديني هستند كه به آرامي و سكوت در خوزستان زندگي ميكنند ، موجوديت تاريخي ايشان براساس متون مقدس مندائي به زمان آدم ابوالبشر ميرسد و در سلسلهء انبياء و اولياء ايشان به نامهايي شيتل (شيث)، رام و رود، شورباي و شرهابييل، نو(نوحع) و شوم بر نو(سام بننوحع) و يهيايهانا(يحييع) به عنوان آخرين پيامبر مندائي بر ميخوريم.
طبق روايات مندائي، ايشان در فلسطين و در جايي به نام مديان ساكن بودند ولي 60 سال بعد از وفات يهيايهانا (يحييع) به دليل تعارض با كليميان و فشارهاي آنان به بينالنهرين كوچيدند.
مقارن ورود اسلام به بينالنهرين به اشاراتي بر ميخوريم كه حضور ايشان را در اين منطقه نشان ميدهد و آن طور كه از قرائن بر ميآيد ايشان همان صائبين مذكور در قرآن هستند. عمدهء حيات اجتماعي مندائيان كه ميتوان كم و بيش با اسناد تاريخي آن را مستند كرد مربوط است به دوران همسايگي ايشان با مسلمين و زندگي تحت لواي حكام مسلمان. اين دوران علاوه بر برخي از كتب تاريخي در پس نوشتههاي كه ناسخين متون مقدس مندائي در انتهاي اين متون نگاشتهاند، كمابيش مستند شده است.
آنچه در دوران اسلامي برشناخت صائبين مندائي سايه انداخته خلط شدن ايشان با صابئين حران بوده كه داراي اعتقاداتي مبني بر ستايش اجرام سماوي بودند، حال آنكه صابئين مندائي باورهايي موحدانه دارند كه عليرغم وجود باورهاي نجومي در آن مانند عقايد ديگر مردم بينالنهرين ستايشي از اين اجرام در آن صورت نميگيرد. خلط و اشتباه بين اين دو گروه هميشه بر شناخت صابئين مندائي توسط دانشمندان مسلمان تأثير گذاشته است.
مندائيان قرنهاست كه در خوزستان زندگي ميكنند و از آنجا كه دسترسي به آب جاري براي اجراي مناسك ديني ايشان ضرورت دارد غالباً در كنار رودهاي خوزستان كلنيهاي مندائي نشين را تشكيل دادهاند. امروزه اهواز به عنوان مهمترين مركز سكونت صابئين مندائي ايران شناخته ميشود. تعداد بيشتري از ايشان نيز در كشور عراق و در سواحل دجله و فرات ساكن هستند.
كيهانشناسي مندائي، يك كيهانشناسي گنوسي براساس تقابل نور/ ظلمت است كه درآن خدا(هيي) در عالم نور يا آلمادنهورا/ قرار گرفته و كارگزاران نوراني او يعني ملكاها و اثراهاي نوراني در جهان موكل امور مختلف هستند. در مقابل عالم نور كه در سمت شمال كيهاني قرار دارد عالم ظلمات يا سنياويس قرار دارد كه در جنوب كيهاني و زيرزمين قرار دارد و محل حكومت روها، مادر عالم ظلمات، و پسرش اور و موجودات ظلماني گوناگوني است كه به اخلال و آشوبگري دامن ميزنند. در ميان اين دو عالم، جهان مياني قرار دارد كه محل سكونت انسانها و تمام موجودات ديگر است و زمين و اجرام سماوي همگي در اين منطقه قرار دارند. انسان موجودي دو منشائي است كه از يك طرف از خاك و از جانب ديگر از نشمتا درست شده است. نشمتا گوهر اصلي انسان است كه هبهاي الهي است و تمام وظيفهء ديني انسان حفظ اين نشمتا از آلودگي و شوائب جهان مادي و انتقال مجدد آن به عالم نور است. انسان به عنوان موجودي مخير براي نيكيها و بديهايي كه انجام داده پس از مرگ توسط كارگزاران عالم نور مورد قضاوت قرار ميگيرد و متناسب با اعمالي كه انجام داده و به عبارتي متناسب با ميزان پاكي يا ناپاكي نشمتايش در مناطق مختلف كيهان،در عالم نور يا عالم مياني و يا عالم تحتاني يا ظلمات، قرار ميگيرد. هر چه انسان در طول حياتش بيشتر به شرايط مادي وسوسههاي ظلماني تسليم شده باشد، بيشتر گوهر وجود خود را مشوب كرده است و هر چه خود را از شرايط مادي و وسوسههاي ظلماني پيراستهتر نگهدارد، بهتر توانسته گوهر وجود خود را محفاظت كرده و به سلامت عودت دهد. به اين ترتيب خاك و عالم مادي ذاتاً ناپاك است و بايد از آن اجتناب كرد. اين اجتنابها از خاك و شرايط مادي و تمايل به حفظ پاكي و سرهگي نخستين در آداب و مناسك مندائي به خوبي نمادينه ميشوند.
از نظر دين مندائي خوردن حيواناتي كه روي زمين قرار دارند حرام است و لذا تمام چهارپايان، غير از يك استثناء يعني گوسفند نر، حرام هستند، بنابراين مندائيان غالباً از پرندگان و ماهيها ميتوانند استفاده ميكنند. در واقع چهارپايان و حيوانات زميني در تماس مستقيم با خاك و نيز در جوار عالم ظلمات قرار دارند ولي پرندگان ميتوانند از آن فاصله بگيرند و كمتر در تماس با آن هستند. حساب ماهيها هم كه به دليل ديگري مجزاست و آن اينكه ماهيها در آب زندگي ميكنند و آب و به طور مشخص آب جاري نماد و تجلي خدا در زمين است و تنها عنصر پاك و پاككننده در جهان مياني است. البته خوردن حيوانات گوشتخوار نيز جايز نيست چه اين حيوانات ناقض اصل حيات هستند و حيات، هيي، نام خداي مندائي است. اما خوردن حيوانات نيز مستلزم نقض حيات( كشتن)است، لذا لازم است كه ذبح حيوان هم از خلال فرآيندي منسكي صورت گيرد كه اين عمل را مشروع كند.
به اين ترتيب ميتوان تقابل زمين، آسمان را در اين آداب مشاهده كرد با يادآوري اين كه آب جاري هم تجلي خدا و چيزي از عالم نور است، اين تقابل ميتواند در عين حال تقابل خاك،آب خاك يا همان ظلمت، نور باشد.
مناسك مندائي عمدتاً مناسكي مرتبط با حفظ، اعاده و يا ارتقاي پاكي هستند. تعميد به منزلهء اصليترين منسك مندائي يك منسك طهارت است. انجام آبكشي و غسل یا طماشه نيز كه در قالب آدابي منسكي صورت ميگيرند مناسكي براي طهارت هستند. شرايط و عوارض مختلفي ميتواند باعث نازل شدن فرد و لزوم انجام مناسك طهارت بشود. گاهي نيز لازم ست كه ميزان پاكي براي انجا عملي مثل ازدواج يا نيايش بالا رود، كه در اين موارد نيز گونهاي از مناسك طهارت لزوم مييابد. با مناسك طهارت و تابوهاي مرتبط با پاكي در دين مندائي تقابل اكيدي بين پاكي و ناپاكي ديده ميشود. اين تأكيد بر تقابل پاكي و ناپاكي ديده ميشود. اين تأكيد بر تقابل پاكي و ناپاكي نمايانندهء دغدغهء خاطر نسبت به حفظ خلوص و پاكي قومي است كه در اشتغال ذهني به بدن و پاكي و ناپاكي آن و نيز آنچه خورده ميشود (يعني وارد بدن ميشود) نمادينه ميشود. در اينجا بدن نمادي است از تماميت و هويت گروهي، و دغدغه نسبت به مرزهاي بدن و حفظ آن دلالت بر دغدغه نسبت به مرزهاي گروه و حفظ مرزبندی آن دارد.
انتقال ناپاكي هم از طريق اشياء رسانا انجام پذير است و اشياء عايق ميتوانند از سرايت ناپاكي و جلوگيري كنند. در اينجا هم آنچه طبيعي است و از عناصر طبيعي بدون استحالهء آنها ساخته شود، شئي عايق است (چوب و پنبه و كنف و...). اما موادي كه حاصل استحاله و فرآوري مواد طبيعي هستند موادي رسانا هستند كه ناپاكي را منتقل ميكنند مثل فلزات و چيني و بلور. در اينجا هم تقابل رسانا/ عايق در تناظر با تقابل طبيعت/ صنعت قرار دارد.
به لحاظ ظاهري نيز مندائيان ميبايست كه از زدن موهاي بدن، به خصوص موهاي سر و صورت در مردان، اجتناب كنند. همچنين انجام خنتنه براي ايشان حرام است. به اين ترتيب دست بردن در وضعيت طبيعي بدن جايز نيست. وضعيت طبيعي بدن، وضعيتي است كه بدن به آن صورت خلق شده است و لذا دست زدن به آن عملي خلاف و گونهاي دست كاري در وضعيت طبيعي است. وضعيت دست ناخورده، وضعيت طبيعي و وضعيتي است كه خدا خلق كرده و وضعيت دست خورده، ايجاد اخلال و تغيير در خلق خدا و وضعيت طبيعي است. اين تقابل را ميتوان تقابلي دست ناخوردگي/ دستگاري و يا خلقت/ صنعت دانست كه قابل تبديل به تقابل نور/ ظلمت و پاكي/ ناپاكي است. اين تقابل را ميتوان در جاهاي ديگر نيز به روشني مشاهده كرد. مناسك مندائي با حداقل فرآوري فني تهيه ميشوند. ظروف گلي نپخته، اطاقك نئين ساده (اشخنتا)، مندلتا (سازهاي از گل و ني كه در تشييع جنازه به كار ميرود) همگي وسايل هستند كه با حداقل فن و فرآوري و با مواد طبيعي در دسترس ساخته ميشوند. حتي در جايي كه براي مناسك به پخت و پز احتياج است مثلاً براي پختن نان مقدس براي تعميد و يا پختن ماهي يا گوشت براي لوفاني و دخراني اين پخت و پز با حداقل تكنيكهاي پخت و پز و با قرار دادن مواد خوراكي مستقيماً روي آتش بدون ظرف يا وسيلهاي مثل سيخ يا ساج انجام ميشود، يعني بدون صنعت و بدون پيچيدگي فني، با سادگي هر چه بیشتر و نزديكي کامل به طبيعت.
جامعهء مندائي هم مشخصاً براساس يك تقابل دوگانه بنا شده است. يك قطب اين تقابل عوام مندائي هستند و قطب ديگر روحانيان مندائي. روحانيان مندائي داراي اقتداري الهي براي انجام مناسك هستند و ايشان مجري مناسكي مثل تعميد و ازدواج و نيز مناسك انتصاب روحانيان هستند. در واقع كارآيي و اثر گذاري مناسك منوط به اقتدار و مرجعيتي است كه منحصر در روحانيان است. با وجود تابوهاي شديدتر مرتبط با پاكي و ناپاكي براي روحانيان كه در ملزومات اجراي مناسك براي روحانيان و نيز در تابوهاي خوراكي و لمس ويژهء روحانيان متجلي ميشود، روحانيان به طور مشخص قطب نورانيتر و پاكتر جامعهء مندائي را ميسازند. حتي نقصهاي بدني غير اختياري مثل وجود برص يا كم و زياد در اعضاي بدن باعث ميشود كه يك شخص نتواند در جرگهء روحانيان قرار بگيرد. پاكي نسبي هم براي روحاني شدن اهميت دارند به طوري كه داوطلب روحاني شدن و پدرانش نميبايست تا سه نسل قبل از مادري به دنيا آمده باشند كه در زمان ازدواج بيوه بوده است. چرا كه بيوه در زمان ازدواج وضعيت «طبيعي» نداشته و در وضعيتي «دست خورده» قرار دارد و اين امر باعث ميشود كه فرزند او براي احراز منصب روحانيت پاكي لازم را نداشته باشد.
به اين ترتيب در دينورزي مندائي ميتوان به لحاظ ساختاري تقابلهاي دوگانهء ساختارياي را مشاهده كرد كه كل اين دينورزي براساس آنها ساختار يافته است. اين تقابلهاي متناظر را ميتوان به صورت زير فهرست كرد:
با در نظر گرفتن اين تقابلهاي دوگانهء ساختاري كه در تناظر و همارزي با يكديگر قرار دارند، مباني گنوستيكي دينورزي مندائي به خوبي نمايان مي شود. دينورزي مندائي به سمت نور، آسمان، پاكي، وضع طبيعي و دست ناخوردگي هدفگيري شده و از ظلمت، زمين، ناپاكي و وضع مصنوعي و دستكاري (در خلقت) رويگردان است. و اين متناسب است با تمايل گنوستيكي به اعراض از جهان مادي و اشتغال به آن.
تمام زندگي يك مندائي از لحاظ ديني ميبايست در وضعيتي تعريف شده و پاك از نظر ديني قرار داشته باشد. به عبارتي كل زندگي يك مندائي در فرآيندي منسكي شده طي ميشود. اما در اين بين در دورههايي از زندگي لازم است كه گذري از يك مرحله به مرحلهء ديگر طي شود. تولد، ازدواج و مرگ و نيز تحول سال قديم به سال جديد هر يك مستلزم گذرهايي از يك مرحله به مرحلهء ديگري از زندگي هستند. اين گذرها با مناسكي در حول و حوشهاي تعبيه شده منسكي سازي ميشوند، و به طور واضح ساختار مناسك گذار را نشان ميدهند. در تمام گذرها در مرحلهاي از گذر كه معادل مرحلهء انتقال در مناسك گذار است، موقعيت شخص وضعيتي نامتعين دارد، يعني نه ديگر در موقعيت قبلي است و نه موقعيت جديد برايش كاملاً مستقر شده است. در مناسك سال نو هم اين اتفاق براي كل جهان ميافتد جايي كه سال قديم در شرف پايان است و سال جديد هم هنوز مستقر نگشته است. اين موقعيت در واقع به معناي خروج اشخاص يا در مورد مناسك سالنو، خروج جهان از موقعيت تعريف شده و منسكي شده است، كه موقعيتي نامتعين و مغشوش و لذا خطرناك را ايجاد ميكند. اينجاست كه در تمام اين گونه مناسك مندائي ما با مفهوم صرثا (دايره) مواجه ميشويم. صرثا موقعيت بيموقعيتي اشخاص و جهان در اين حالت است، كه اقتضاي آن رعايت تابوهاي شديد مرتبط با پاكي و ناپاكي و احترازهاي منسكي است كه به منظور كاهش خطر و آسيب اشخاص و جهان در اين وضعيت نامتعين تدارك ديده شده است.
صابئين مندائي ايران از گذشته به عنوان قومي صنعتگر و تبعاً شهرنشين شناخته شدهاند. به نظر ميآيد محدوديتهایي كه حكومتهاي مسلمان براي زمينداري غير مسلمانان و اشتغال ايشان در مناصب حكومتي و دولتي ايجاد ميكردند، باعث شده كه مندائيان در حوزههاي صنعتگري مجال بيشتري براي فعاليت بيابند.
غير از پرداختن به مشاغلي مثل تراشكاري و كارهاي الكتريكي و فني، شغل سنتي مندائيان نقره و طلاكاري بوده است و ميناكاريهاي ساخت مندائيان روي نقره و طلا هنوز هنر و صنعتي منحصر به ايشان است. اگر چه امروزه به نظر ميرسد كه خريد و فروش طلا شغل كم درد سرتر و پردرآمديتري از ميناكاري باشد ولي هنوز همچنان ميناكاري شغل شاخص مندائيان است.
غير از مسألهء معيشت، ادارهء امور قومي و تعليم و تربيت ديني نيز دغدغهي ديگر مندائيان به عنوان يك گروه اجتماعي ديني است كه انجمن صائبين مندائي متكفل آن است. انجمن صابئين مندائي انجمني متشكل از اعضايي انتخابي است كه توسط رأيگيري مندائيان اهواز انتخاب ميشوند. روحانيت مندائي نيز يك نفر را در اين انجمن منصوب ميكند. مندائيان نقاط ديگر غير از اهواز نيز نمايندگاني انتخاب ميكنند تا با انجمن صابئين مندائي اهواز كه مركزيت دارد در ارتباط باشد. انجمن به رتق و فتق امور داخلي مندائيان مبادرت ميكند و نيز مديريت تشكيل كلاسهاي آموزش ديني را برعهده دارد.
تغييرات پديد آمده در ايران از گذشته به عنوان قومي صنعتگر و تبعاً شهرنشين شناخته شدهاند. به نظر ميآيد محدوديتهاي كه حكومتهاي مسلمان براي زمينداري غير مسلمانان و اشتغال ايشان در مناصب حكومتي و دولتي ايجاد ميكردند، باعث شده كه مندائيان در حوزههاي صنعتگري مجال بيشتري براي فعاليت بيابند.
غير از پرداختن به مشاغلي مثل تراشكاري و كارهاي الكتريكي و فني، شغل سنتي مندائيان نقره و طلاكاري بوده است و ميناكاريهاي ساخت مندائيان روي نقره و طلا هنوز هنر- صنعتي منحصر به ايشان است. اگر چه امروزه به نظر ميرسد كه خريد و فروش طلا شغل كم دردسرتر و پردرآمدتري از ميناكاري باشد ولي هنوز همچنان ميناكاري شغل شاخص مندائيان است.
غير از مسألهء معيشت، ادارهء امور قومي و تعليم و تربيت ديني نيز دغدغهء ديگر مندائيان به عنوان يك گروه اجتماعي ديني است كه انجمن صابئين مندائي متكفل آن است.
انجمن صابئين مندائي انجمني متشكل از اعضايي انتخابي است كه توسط رأيگيري مندائيان اهواز انتخاب ميشوند. روحانيت مندائي نيز يك نفر را در اين انجمن منصوب ميكند. مندائيان نقاط ديگر غير از اهواز نيز نمايندگاني انتخاب ميكنند تا با انجمن صابئين مندائي اهواز كه مركزيت دارد در ارتباط باشد. انجمن به رتق و فتق امور داخلي مندائيان مبادرت ميكند و نيز مديريت تشكيل كلاسهاي آموزش ديني را برعهده دارد.
تغييرات پديد آمده در ايران و منطقه طبعاً در زندگي مندائيان نيز تأثيرات عميقي را ايجاد كرده است. انقلاب اسلامي ايران و اهميت گفتمان دين در جامعهء ايران، جنگ و جنگزدگي مردم خوزستان از جمله مندائيان و مهاجرت به خارج از كشور تغييرات عميقي را در جامعهء مندائي ايجاد كرده است. اين پديدهها باز انديشي در ديانت مندائي را در نزد مندائيان دامن زده است، در حالي كه روي كارآمدن حكومتي اسلامي بعد از انقلاب نيز محدوديتهايي را بر مندائيان بار كرده است، از طرفي جنگ و جنگ زده شدن مندائيان و هجرت اجباري ايشان به مناطق ديگر كشور نيز آنان را در رويارويي گستردهتري با مردم بقيهء مناطق ديگر كشور قرار داد، ميتوان انتظار داشت كه در تلقي ايشان از «خود» و «ديگري» تأثيراتي بگذارد و خواه و ناخواه فاكتورهاي جديدي را در جهان ذهنيت ايشان وارد كند. مهاجرتهاي به خارج از كشور هم به نوعي به اين تغييرات دامن زده است و منجر به ايجاد «قبيلهاي جهاني» شده كه شبكهء آن از سرزمين مبدأ تا سرزمينهاي مقصد گسترده ميشود و گردش اطلاعات و سلايق در اين شبكه ميتواند زمينهء ايجاد تغييرات در ذهنيت و يا عينيت اجتماعي اعضاي شبكه ايجاد كند.
دينورزي مندائيان را ميتوان دينورزياي شكلگرا دانست. يعني دينورزياي كه بر اشكال و قواعد و ضوابط بيروني كه در مناسك تعريف شده، تابوهاي خوراكي و لمسي و سلسله مراتب اكيد روحاني متجلي ميشود، تأكيد دارد، و مبنا و مرجع دينورزي در واقع اين قواعد و اشكال لازم الاتباع هستند. دينورزي شكلگرا دينورزیي است ملازم نظم و ترتيب و همسني گروهي، و اين خود همبسته است با دغدغهء حفظ هويت گروهي. تاريخ حيات مندائيان كه هميشه تحت حكومت همسايگان غيرمندائيشان قرار داشتهاند و در يك رابطهء تغلبي به آرامي نقش طرف مغلوب را ايفا كردهاند، و نيز وجود فشارهاي همگونساز جامعهء كلي، به خوبي اهميت و ضرورت حفظ هويت گروهي را براي مندائيان نشان ميدهد.
مندائيان يك سنت مستقل ديني دارند. اما اين استقلال به معناي مجزا بودن و بريده بودن ايشان از شرايط اجتماعي و فرهنگهاي همجوار نبوده است. سنت مندائي يك سنت زنده بوده است و زنده بودن به معناي تعامل مدام با فرهنگهاي ديگر و عليالخصوص با فرهنگهاي همجوار بوده است. وجود يك هويت واحد تاريخي براي مندائيان به معناي بيتغييري و ثبات اين هويت نيست. هويت موجوديتي تاريخمند است كه تصوري از يكساني و ثبات را القاء ميكند و در واقع ظرفي است كه محتواي آن در حال تغيير است. اگر چه صاحبان هويتهاي مختلف ديني ممكن است وجود تغيير در مؤلفههاي هويت شان را انكار ميكنند ولي از تغيير محتواي هويت گريزي نيست، همانطور كه هويت انسان از نوزادي تا پيري در عين حال كه احساسي از ثبات جوهري را القاء ميكند، در واقع ظرفي است كه مظروفهاي متغيري- از نظر جسمي و ذهني- را در خود جاي ميدهد.
دينورزي مندائي هم از اين تغيير نميتوانسته به دور باشد. ميتوان انتظار داشت كه آنچه دينورزي مندائي را در 20 قرن پيش تشكيل ميداده است با آنچه 10 قرن پيش بوده متفاوت باشد. اقتضائات حيات اجتماعي مندائيان و داد و ستد ناگزير فرهنگهاي همجوار با يكديگر مسلماً ميتوانسته تغييراتي را در دينورزي مندائي ايجاد كند كه بررسي آن مطالعهء تاريخي گستردهاي را نياز دارد. ولي به هر حال اين تغييرات هر قدر و هر گونهاي كه بودهاند، حاصل در قالب هويت واحدي كه همان هويت ديني/ قومي مندائي است قرار ميگرفته است. اما بايد توجه داشت كه رابطهء مندائيان با اقوام همجوارشان هميشه رابطهاي تغلبي با برتري اقوام همجوار بوده است. رابطهاي كه خالي از فشارهاي همگونساز جامعهء كلي و اکثریت بر مندائيان نبوده است. در چنين شرايطي ترس از هضم شدن و استحاله، باعث ميشده كه پارادايم و دغدغهء اصلي دينورزي مندائي حفظ هويت ديني/ قومي مندائي باشد و براي توسعهء دينورزي مجال اندكي باقي بماند. كما اينكه دينورزي مندائي بعد از قرنها، توسعهء زيادي نيافته است، نه فرقههايي با مكاتب مختلف، نه تفسير متون، نه علم كلام و نه حتي روشي نظاممند براي استخراج قواعد شرعي در دين مندائي وجود ندارد. به عبارت ديگر در دينورزي مندائي همچنان اسطوره(ميتوس) بر عقلانيت(لوگوس) غلبه دارد. نظام ديني مندائي به تمامي اسطورهاي است و ارجاع به زمان سرمدي اسطورهاي دارد، لذا كاملاً «آن جهاني» بوده و نسبت به جهان مادي و حيات اجتماعي بيمبالات به نظر ميآيد. اين عدم توسعهء ديني را بايد در انزوا و درونگرايي تاريخي مندائي و نيز شرايطي جست وجو كرد كه در آن غلبهء احساس تهديد ايشان را بيش از محتواي ديني متوجه هويت ديني ميكرده است. اما به نظر ميرسد كه تحولات سالهاي اخير باعث تغييراتي در دينورزي مندائي بشود. كما اين كه تلاشهايي براي وارد كردن عناصر عقلاني به شاكلهء دينورزي مندائي صورت گرفته اما اين تلاشها نارس تر از آن هستند كه بتوان آنها را ورود جدي عقلانيت در نظام ديني مندائي دانست. اما اينها را ميتوان پاسخي به يك احساس نياز دانست، احساس نياز به تعيين نسبت دينورزي با عقلانيت.
مندائيان صاحب سنت ديني زندهاي هستند و تغيير، خصوصيت زنده بودن و حيات است، همانطور كه ويژگي مياهيي (آبزنده) يا يردنا (آبجاري) نيز تغيير و طور به طور شدن است. تغييري مداوم عليرغم ثبات هويت: پارادوكس ديگر شدن و خود ماندن.